|
مرد بزرگ من بخاطر تو زندگی را آرزو دارم
| ||||||
|
چهل کلید ۴
- در تمام مقاطع سنی مهم این است که همنشین بچه چه کسی است در سالهای اولیه ما تعیین کننده هستیم . بچه همه چیز را زود یاد میگیره و درهم یاد میگیره (خوبی و بدی همزمان)
همنشین تو از تو به باید تا تو را عقل و دین بیفزاید .
- بچه نباید یاد بگیره که با تو میتونه کل کل کنه . - مطمئن باش ترس تو بچه را مریض میکنه باد ، خاک ، آب و خورشید درمانگر هستن . - بهداشت پیشگیری است و پیشگیری یعنی توانایی برناممون باید رو توانا سازی باشه نیائیم با یک سری عملکردهایی اون را حساس کنیم بعد مریض بشه اونوقت درمانش کنیم .
در مورد زمانهایی که بچه از طرف بچه دیگه ای کتک میخوره و دفاع نمیکنه : باید به بچه بگوئیم به گونه ای رفتار کن که کسی جرات نکنه تو را بزنه یا با تو رفتار توهین آمیز داشته باشه - وقتی انسان بدونه بر حقه دلیره - بچه باید بداند که از خودش باید دفاع کند اما باید محیط را طوری تنظیم کرد که بچه های مهاجم کمتر اطرافش باشند . - برای کسانی که دو فرزند دارند رابطه بین بچه ها خیلی مهمه و اگر از دو جنس باشند کار سخت تر است .
کلید ۷ : فرزند را از سختی ها و دشواری ها نترسان زیرا پیشواز دشواریها و سختی ها شدن اکسیر ساختن و پروردن فرزند است .
- باید به گونه ای پرورش یابد که بداند در زندگی سختی هم هست زندگی کار است و پیکار پیکار = کاری است که در سر راه حرکتش مانعی است و مانع باید برداشته شود . - تا حرکت هست نتیجه هست و تو تا زمانی که میتونی حرکت کنی جای امیدواری است (داستان سفر الموت)
- به گونه ای از هر روزت و روز بچه استفاده کن که اگر فردا نبودی بچه بتونه زندگیش را اداره کنه .
- پدر و مادر ها بچه ها را زندونی ترسهاشون میکنند . -باید توانا بینا و دانا به ناهنجاریهای فرزندت باشی و بدونی که یه روز باید بفرستیش تو میدان نبرد و زیست و زندگانی سرافراز دنیایی .
- سهمگینی سیلاب را برای او روشن ساز ولی در شناگر کردن او کوتاهی نکن .
- ناتوانی فرزند ناتوانی توست،شکست فرزند شکست توست،ناشکیبایی فرزند ناشکیبایی توست و این همه از توست که فرزند را از دشواریها و سختیها ترسانده ای .
- وقتی بچه سینه خیز میره میره زیر میز وقتی گیر کرد نرو درش بیار بگو اگه رفتی میتونی بیایی بیرون . کلا بچه تو کارایی که میکنه تو هر عرصه ایی گیر کرد نباید درش بیاریم چون باید تا همیشه به این از گیر در آوردن ادامه بدیم .
- کلید ۸ : هماهنگی اندیشه با کردار را به فرزند بفهمان .
اول از همه این باید داستان خودمان باشد نشدن یک توهم است همه چیز در حال شدن است .
- دروغ از ترس می آید از ترس دیده شدن نادرستی . وقتی درست باشی دروغ نمیگی و نادرستی از بیخ نباید باشه . - خیال پردازیهای خوب کودک را بگوئیم چرا که نه ؟
و برای تاکید بیشتر میگویم طبق سفارش بیشمار خانم دادبه و همونطور که مشخصه همه اینها باید اول در خودمان پیاده بشه یعنی خودمان هم باید اندیشه و کردارمون با هم هماهنگ باشه یا خودمون هم نباید از سختی ها بترسیم باید خودمون هم مرد میدان زندگی باشیم بعد به بچه بگوییم مرد میدان باش . به قول دادبه این حرفا برای شما خبره تا وقتی که بهباورتون در بیاد خیلی هاش داره به باور من در میاد . واقعا واقعا واقعا اگر راست و حسینی هر موضوعی را از درون با خودمون حل کنیم اثرش را میتونیم در رفتار با فرزند ببینیم . مثال میزنم : من روزهای تعطیلم معمولا نماز صبحم غذا میشه ساعت کوک میکنم زنگ که میخوره عیسی میچسبه بهم بهش میگفتم میخوام برم نماز بخونم میگفت : نه و گریه و زاری منم میگفتم خدا جون عیسی نمیزاره دیگه تو هم که راضی نیستی من نماز بخونم بچم گریه کنه !!!! و بعد میخوابیدم . حالا از نماز به باوری رسیدم که برای نماز بعدی لحظه شماری میکنم برای شنیدن صدای اذان . ساعت زنگ میخوره عیسی بهم میچسبه اما وقتی میگم : میخوام نماز بخونم خودش هم کنارم میشینه و نماز میخونه . چرا ؟
بچه ها درون ما را میخوانند و میفهمند و بر اساس اون با ما بازی میکنند . [ شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ] [ 10:44 AM ] [ مامان عیسی ]
آخر هفته هایی که دارن برام سپری میشن روزهای پر برکت و شیرینی هستن . خوشحالم که هفته ها را با عشق رسیدن به روز چهارشنبه و پنجشنبه سپری میکنم . خودم در خودم تغییرات خوبی میبینم . خلاصه که حالم حسابی خوبه و روز به روز دارم گوگولی مگولی تر میشم . همه اینها را مدیون توام مدیون کودک سه ساله ای که همه زندگیمه و حالا تو زندگیم دست به کارای بزرگی میزنه . نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم و نمیدونم چجوری خدا را بابت داشتنت شکر بگم . خانم دادبه میگن : همه انسانها دوبار تربیت میشن یک بار توسط پدر و مادرشون و یک بار توسط فرزندانشون . الحق که تو خوب داری منو تربیت میکنی . تو کلاس چهارشنبه تو موضوع گاه نوازی ها خانم دادبه از زمانهای اذان و نماز و دلیل انتخاب اون ساعت ها ووو چیزهایی گفت که کم مونده بود اشکم سرازیر بشه . شب ساعت را کوک کردم که قبل از اذان برم دوش بگیرم و نماز بخونم ساعت که زنگ زد حال دوش گرفتنه که نبود تو هم نیمه بیدار بودی موقع پخش اذان هم بهم چسبیده بودی بهت گفتم میخوام نماز بخونم داره دیر میشه اگه میخواهی پاشو بریم تو بشین کنارم تا نمازم تموم بشه با هم رفتیم بعد گفتی منم مهر میخوام و کنار هم نمازی خواندیم و حظ وافری بردیم . پنج شنبه ساعت ۱۰:۱۵ دانش آمد دنبالت با هم تا سر کوچه رفتیم . جزوه های آوند را دادم گفتم مطالعه کن و نظرت را بهم بگو . و براش توضیح دادم که یه موسسه ای هست که من فکر میکنم جای خوبی باشه خودم دارم تو کلاسهاش شرکت میکنم تا شرایطش را محک بزنم تا حالا که نظرم مثبته . احتمالا از هفته آینده پنجشنبه ها ساعت ۱۱تا ۱۲ بره کلاس . جمعه نزدیک به ظهر از خواب بیدار شدیم صحانه مختصری خوردیم و رفتیم پارک وخیلی از قسمت های پارک سرک کشیدیم و بازی کردی و یه توپ هندوانه ای هم خریدیم و تا درب شمالی پارک توپ بازی کردیم ساعت ۴ برگشتیم . ناهار خوردیم و خوابیدیم . شام هم خاله زهره مهمانمان بود کارام را کردم و کمی هم باهم بازی کردیم توپ بازی و نقاشی و .... خاله زهره ساعت ۱۱ آمد شام خوردیم البته من و خاله زهره تو فقط کمی سالاد خوردی و مقدار کمی لازانیا . دیگه از دنبالت راه رفتن و بهت غذا دادن خبری نیست برای همین گاهی واقعا سیر نمیشی و شب قبل از خواب خوراکی میخواهی که تصمیمم بر اینه که چیزی بهت ندم چون قبلش چند بار بهت گفتم که از غذا دیگه خبری نیست .
[ شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ] [ 10:09 AM ] [ مامان عیسی ]
نکته ها : - اگر میخواهیم خودمان را بسنجیم زشت و زیبایمان را با رجوع به قوانین هستی باید خودمان را محک بزنیم . - آنچه خداوند میگه در غالب هنجارهای هستیه . - خشم ، رشک ، کین ، آز و نیاز پنج دشمن درونی انسانه از خودت بپرس اینا باعث رشد و تعالی تو میشه یا تو را متوقف میکند . - ناهنجاریهای فرزند را به صورت فعل منفی به کار نمی بریم و سعی میکنیم به صورت مستقیم مدام ذات پاکش را به او یادآوری کنیم . - هنجار ها یا ناهنجاریها را در غالب داستان مخصوصا قصه هایی که مربوط به کودکی خودتان یا کودکی خودشان میشود به صورت غیر مستقیم بیان کنید . - بچه ها عاشقه قصه هایی هستند که مربوط به بچگی خودشان یا والدینشان میشود - معمولا حین اتفاق نمیتونید خیلی کار تاثیر گذاری انجام دهید . - هر چه در بزرگسالی از او انتظار داریم باید از بچگی با او رفتار کنیم . - جاهایی که باید بگیم نکن نمیگیم و جاهایی میگیم نکن که نباید بگیم . - بهتر این است که با نوع بودنمان به دیگران درس دهیم . - بچه را به راهی ببریم که فکر کند و فکر کردن را یاد بگیرد . - احترام بزاریم به حق انتخاب هر انسانی حتی فرزند - بسیا صبور و شکیبا باشد . خدا با صابرین است .
کلیدها : کلید ۵: بازیچه بازیهای کودک در مهر نشو زیرا او مادر را و پدر و هر کسی را که توانش رسید به پیشی جویی و مهر ورزیدن به خود وا میدارد .
- برد با اون کسی است که بچه همش از اون صلح ببیند . - برد با کسی است که همیشه از خوبی های طرف مقابل بگوید . - آسمون و زمین جفت بشه مادر باید بگه هر چی پدر گفت . پدر باید بگه هر چی مادر گفت . حتی اگر میدونی غلط گفته !!!! - رابطه به هیچ وجه نباید بر اساس ترس باشد رابطه باید بر اساس دوستی باشد و کودک بر اساس دوستی و عشق سراغه خطا نرود . - عشق باید رابطه ای ایجاد کند که خطا نکند . کلید ۶ : پرورش کودک کرداری است از بلای پند بپرهیزید .
- هر کسی با مدل بودن شما با شما عملکرد دارد . - قول ندهیم بگوئیم ببینم چی میشه تلاشم را میکنم . - قول یعنی تمام شخصیت تو . - مادر زهدان آفرینش در جهان مردمی است . - کم حرف بزن ریگ نکنید حرفاتون را . یک بار بگو فرصت بده تا فکر کند بهش بگو میخوام فکر کنی .
فوت مهم : این را بدونید که هر کدام از اینها را خواستید رو فرزندتون امتحان کنید باید کاملا بهش مطمئن باشید و از درون باورش کرده باشید . به نظر استاد بچه ها کاملا از درونمون مطلع هستن و بر اساس اون باهامون بازی میکنند . نمیشه باهاشون رل بازی کرد میفهمن .
[ سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ] [ 11:13 AM ] [ مامان عیسی ]
یک هفته دیگه سپری شد در حالیکه من دارم هفته های شلوغی را پشت سر میزارم . البته این هفته چهارشنبه بخاطر گردن درد اداره نرفتم مامانی هم باید میرفت دندانپزشکی . چهارشنبه بعد از خوردن صبحانه با هم رفتیم تره بار خوش گذشت . خرید کردیم و آمدیم خانه صبح زودتر از روزای دیگه از خواب بیدار شده بودی (ساعت ۱۰ )موقع خوردن ناهار دیگه داشت خوابت میبرد . ساعت ۳.۵ خوابیدی ساعت ۴ مامانی آمد و من راهی موسسه آوند شدم . تا ساعت ۹.۵ شب کلاس داشتم . راضی و خشنود به خانه برگشتم امیدوارم بتونم بهره ای را که میخوام از کلاس ها ببرم . پنجشنبه قبل از ساعت ۹ کار ماساژ دادنت را شروع کردم و نیم ساعتی تو رختخواب با هم بازی کردیم و حاضرت کردم صبحانه نخورده با دانش راهی شدی و من هم رفتم کلاس ساعت ۲ بعد از اتمام کلاس با مامانی رفتیم مسجد ختم یکی از بستگان بود . دانش صبح که میبردت گفت که شب نمیاردت . تا شب چند بار نگ زدم و حالت را پرسیدم و باهات صحبت کردم . ساعت ۹.۵ به هم شب بخیر گفتیم دانش گفت که میمونی . دلم گرفت چند دقیقه ای گریه کردم خیلی دلم برات پر میزد . خاصیت کلاسهایی که میرم اینه که عشق درونیم را بهت زیاد کرده و البته شاید تو برداشت دیگه ای داشته باشی چون ظاهرا ،ظاهرم بی تفاوت تر بشه نسبت به خیلی چیزهات !!!! ساعت ۱.۵ دوباره تماس گرفتم گفتم گوشیم را روشن میزارم اگر تو شب بیدار شد و بی تابی کرد اذیتش نکن و بیارش . دانش گفت حاضر نیستی بخوابی و میگی میخوام تو تخت خودم بخوابم . و قرار شد برگردی و من یه دنیا خوشحال شدم . جمعه ظهر به اتفاق زندایی و یلدا رفتیم پارک قیطریه هوا خوب بود خوش گذشت .منم پیاده رویم را کردم و برگشتیم خونه ناهار خوردیم و خوابیدیم . شنبه بعد از صبحانه گاشتمت تو حموم آب بازی کنی گاهی میومدم بهت سر میزدم و هر سه دقیقه یک بار هم خودت صدام میزدی . عصر هم با بابایی و دایی میثم رفتی استخر . هر بار برات بیسگوییت میزاشتم که بخوری . این بار یه سیب دادم گفتم که دیگه بیسگوییت بهت نمیدم . تا رسیدی خونه گفتی مامان معذرت میخوام بیسگوییت میدی ؟ خندم گرفته بود . گفتم : نه مامان جان شام برات ماکارانی درست کردم با سالاد اونم چه ماکارانی گوشت و انواع سبزیجات .کمتر به غذا خوردنت گیر میدم . میزارم جلوت خودت بخوری و خودم را به کارای دیگه مشغول میکنم . یک کار خوب دیگه ای که یاد گرفتم اینه که تشویقت کنم به فکر کردن و انتخاب کردن . دیروز آمدم خانه داشتی با مامانی آب هویج میگرفتی و کلی شاد بودی . بعد بهت گفتم دوست داری خمیر بازی کنیم یا نخود لوبیا بازی . و تو گفتی نخود لوبیا بازی . قرار شد اسباب بازیهات را جمع کنی تا بازیمون را شروع کنیم (این کارا در راستای کمتر تلویزیون دیدن صورت میگیرد) . موقع نخود لوبیا بازی دنیایی داشتی و یه دنیا هیجان . قربون دنیای بی غل و غشتون که انقدر ساده میشه توش مفاهیم والا را وارد کرد . نخود لوبیا قرمز و سفید و چشم بلبلی و لپه و من و تو !!!!!!!!!!!!! ۵ تا کاسه بود که اول از هر نوع حبوبات انداختیم توش تا بعد معلوم بشه حبوبات های بعدی کجا برن چند دقیقه که از بازی گذاشت گفتی میخوام با نخود صحبت کنم و این یعنی من بشم زبون نخود و با تو صحبت کنم . خلاصه حبوباتها ازت میپرسیدن : دوستای من را ندیدی ؟ و تو کمک میکردی دوستاشون را پیدا کنند و بعد با هم کلی احوال پرسی میکردن و از دیدن هم شاد میشدن . یا اینکه برای هم تعریف میکردن اسباب بازی جدیدی دارن و میارن تا همه با هم بازی کنند و خوش بگذرونند . به قول خودت : همه گذات را خودت خوردی تا تهش و همه سالادت را . دیشب کلی با یلدا بازی کردید . خاله بازی دو تا عروسک دارید که بهش میگید بچه هامون . و دیشب همش داشتید بچه هاتون را میبردید دستشویی تا جیش و پی پی کنند !!!! امروز هم زندایی رفته خرید تو و یلدا از صبح پیش همید و البته از ظهر تا ساعت ۲.۵ در پارک قیطریه به بازی مشغول .
پ. ن : به زودی جلسه سوم چهل کلید را میزارم براتون [ دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ] [ 3:00 PM ] [ مامان عیسی ]
گزارش مامانی از روز یکشنبه : امروز عیسی پیرهنت را برداشته میگه : این لباسه مامانمه؟ میگم : بله در حالیکه لباس را محکم میگیره تو بغلش و بو میکنه میگه :عزیز دلم من : حال عیسی روز دوشنبه : از کنارت که بلند شدم خواب بودی آمدم پایین صدای گریت شروع شد نماز خوندم و حاضر شدم همچنان گریه میکردی دلم داشت کنده میشد . آمدم بالا رسیدم پشت در آروم شدی منصرف شدم و تو نیومدم برگشتم پایین که برم دوباره گریت شروع شد !!!! آمدم پیشت باهات صحبت کردم رضایت ندادی که برم اداره محکم بغلم کرده بودی . گفتم : دوست داری تو هم با مامان بیایی ؟ گفتی : آره . گفتم از مامانی اجازه بگیر . اجازه گرفتی و آماده شدیم و راهی اداره شدیم . حسابی تو اداره برای خودت گشتی دامنه آشنایی با همکارها را افزایش دادی و به طبقه ۶ و ۴ هم سری زدی . برگشتیم خونه حسابی خسته و بهانه گیر شده بودی و خیلی گریه کردی تا خوابت برد تا ۸ شب خواب بودی البته از ۷ تا ۸ آمدی تو بغلم خوابیدی . زندایی و یلدا آمدن بالا جشن چهل ماهگیت را گرفتیم حسابی تو ویلدا ذوق کردین . از روز قبل دسر تیرامیسو درست کردم و روی همون شمع گذاشتیم . برای شام هم لازانیا درست کردم . شام خوردیم و با هم خونه مامانی را مرتب کردیم و ماشینهات را گذاشتیم تو پارکینگ و رفتیم خونمون خوابیدیم . صبح گذاشتم رو تخت کنار مامانی دستات را دور گردنش حلقه کردی و به خوابت ادامه دادی و همچنان در خواب ناز به سر میبری .
[ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 11:40 AM ] [ مامان عیسی ]
و اما خلاصه ای از جلسه دوم کلاس چهل کلید رفتار با کودک
- بچه را باید برد به شالیزار و تو باغات تا ببینه نعمات خدا با چه مشقتی به دست می آید تا بدونه که باید شکرگزار باشد - باید خودمان فرهنگ درست خوراک را ، پوشاک را و گفتار را بدانیم . - حرفی را اصلا نزنیم و اگر زدیم از آن بر نگردیم . - هر کاری میخواهید بکنید از قبل به بچه بگوئید . - بچه انسان در نبود مادر آرامش ندارد . - لازم است هر انسانی بتواند تمام کارهایی که برای اداره زندگیش لازم دارد خودش را انجام دهد دختر و پسر هم ندارد . - یک سری کارها را به پسر نمی سپرند چون فکر میکنند این کارها مخصوص پسر نیست و فردا یک نفر دیگه ای قرار این کار را برایش انجام دهد در صورتی که این فکر درستی نیست . - بچه ، درونش یک اژدهای یادگیری دارد که اطلاعات را می بلعد . - در آخر هر کلید چیزی که مهمه اطرافیان اطرافیان اطرافیان - با بچه ها نباید قهر کنیم باید سنگین شویم . و به او بگوییم : معذرت میخواهم من را خوشحال نمیکند وقتی خوشحال میشوم که تو دیگر کار بدت را تکرار نکنی . - اطلاعات روحی در بچه ها شاهکار است .
کلید ۳: فرزند را شناسایی دهید که هر کنشی را واکنشی است زیرا هر کنشی سرآغاز دو راهی سرنوشتی است . بدین سان که اگر چهره واکنش روشن باشد چهره سرنوشت روشن خواهد بود .
ما مسئولیم انسانیم انتخاب داریم سرنوشت میشود نتیجه انتخاب ها . سرنوشت یعنی سرت نوشتتش .
هر چه داره اتفاق می افته مسئولش انسان است توپ را نندازیم تو زمین خدا . بدترین کار اینه که وقتی بچه زمین میخوره میز را میزنیم . بچه هم باید بدونه خودش مسئوله کاریه که میکنه . کلید ۴ : توان جدا سازی زشت از زیبایی فرزند را بیدار ساز و به کار گیر .
با خدا بودن یعنی آدم بودن که بچه تو همه چیز آدم تر از ماست .
مهمترین ثبت ها در دوران بارداری اتفاق می افتد . [ یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ] [ 1:53 PM ] [ مامان عیسی ]
این هفته هم سپری شد . پنجشنبه دومین جلسه خانم دادبه را داشتم . البته قبلش دانش آمد تو را برد . در مورد کلاس فعلا نظر خاصی ندارم قطعا اگر بشه به کلیدها عمل کرد مسلما خیلی خوبه به قول خودشون عمل به کلیدها مستلزم ایجاد یه تغییر ژرف درونیه که اون کار خیلی سختیه . مامانی هم سعی میکنه با نگاه و رفتارش بگه که وقتم را دارم تلف میکنم و هزینم را !!!!! بعد از کلاس کمی احساس افسردگی میکنم بی اندازه بهت مشتاق ترم . مشگل عمدم عصبانیت ها و از کوره در رفتنهامه که دلیل اصلیش غذا نخوردنته . اصلا مشگل اصلیمون با هم همینه و بس . پنجشنبه برگشتی ساعت ۹ بود . به شدن گریه میکردی سراسیمه خودم را رسوندم دم در که ببینم چی شده ؟ دلیل گریت ؟ چی توز میخواستی در حالیکه لب و دهنت هم آغشته به چی توز بود !!!!! فایده نداره کل کل کردن با دانش بی فایدست . درخواستهای مکررم مبنی بر این که برات پدری کنه اثری نداره . انگار اون میخواد تو رو به خودش جذب کنه حالا با هر چی کی میتونه !!! حتی اگر اون چیز برات خوب نباشه چیز مفیدی نباشه . من تا حالا برات چی توز نخریدم هیچ وقت هم سر این موضوع با هم درگیری نداشتیم اصلا هیچ وقت ازم نخواستی اگر هم رفته باشیم فروشگاه و برداشته باشی فکر کردی پفیلاست که من برات عوضش کردم . چرا با اون چی توز را می شناسی و انقدر براش بی تابی میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو این سه سال و اندی ندیده بودم برای مطلبی اینجوری گریه کنی . گریت هم شدید بود هم طولانی و این برای من که تا حالا بیشتر از ۵ دقیقه ندیدم گریه کنی سخت بود . اولش گفتم آروم باش بریم بالا زنگ میزنم از سوپر برات بیارن اما چون ساکت نشدی صلاح ندیدم که برات بخرم . بعد هم میوه برات پوست کندم موز و نارنگی و پرتقال و گذاشتم جلوت میوه هات را خوردی البته بیشتر موزات موند . کمی هم بستنی خوردی . گفتی غذا نمیخورم منم برات گرم نکردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شب موقع خواب کمی بادام زمینی خوردی و خوابیدی . و من به این فکر کردم که بی اعصاب خوردی و عذاب وجدان تونستم به خواستت عمل کنم و بهت غذا ندم . صبحانه نصفه لیوان سیر و عسل برات ریختم با نی گذاشتم که بخوری نصفه لیوان هم برای خودم سفره انداختم و کنارت روی زمین نشستم شیر را نخوری . من شیر دوست ندارم یلدا دوست داره چند تا لقمه کره و حلورده خوردی . من هم اصرار نکردم شیر بخوری . تا ظهر یه نارنگی و کمی بستنی خوردی . بستنی را ریختم تو کاسه خودت با قاشق خوردی و آخرش گفتی : همش را خودم با قاشق خوردم . ناهار فسنجون بود یه بشقاب هم سبزیجات برات گذاشتم خیار ، گوجه فرنگی ، هویج ، زیتون و فلفل دلمه ای . طبق معمول اول زیتون و فلفل دلمه ی و هویج را خوردی سه چهار تا قاشق غذا خوردی و باز وقتی گفتی نمیخورم بساط ناهار را جمع کردم . عصر یک ساعتی خوابیدیم و بعد با بابایی رفتی استخر من فکر کردم گرسنه بر میگردی و حسابی غذا میخوری فقط با اشتها سراغ سالاد رفتی !!!! من حتی راضی شدم به این که پلو سفید بخوری مرغ هم برات نریختم اما خیلی خیلی کم خوردی !!!!!!! دیگه صدام درومد دعوات که کردم مامانی گفت : فقط ماهی ۶۵۰۰۰ تومن میریزه دور و میره کلاس !!! سعی کردم جلوی خودم را بگیرم اما وقتی دیدم دایی احسان هم یه چیزی گفت و همه زدن زیر خنده دیگه قاطی کردم و گفتم : مامان دوست ندارم این حرف را بزنی بار آخری باشه که راجع به این موضوع صحبت میکنی ووو غذات را برداشتم بغلت کردم و آمدیم پایین در حالیکه تو گریه میکردی و میخواستی بالا بمونی . برات baby can read گذاشتم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم شروع کردم به گریه . چند دقیقه بعد شروع کردی صدام زدم وقتی دیدی رو تختم گفتی : میخوام ببینمت . چی شده ؟ سرم را گفتی تو بغلت گریه نکن عزیز دلم . گریه نکن . و من در حالیکه گریه میکردم برات توضیح دادم چرا غذا خوردنت برام مهمه گفتم : نمیخوام وقتی بزرگ شدی مثل من سم ضعیف و بیماری داشته باشی . میخوام خوب رشد کنی و پسر قوی باشی اما تو غذا نمیخوری و منو ناراحت میکنی .
آروم که شدم چند تا قاشق برنج خوردی بعد هم کمی با هم با لگوهات بازی کردیم کمی هم بن بن بن و کمی هم کتاب تاتی برات خوندم و ساعت از 12 گذشته بود خوابیدیم .
دیروز دو بار خودت شورت و شلوارت را پوشیدی البته با کمک من . و دوشبه که خودت مسواک میزنی [ شنبه 17 دی ماه سال 1390 ] [ 10:35 AM ] [ مامان عیسی ]
طبق برنامه ای که داشتیم در جشن کریسمس هپی هاوس شرکت کردیم . مراسم بد نبود . اما خیلی شلوغ بود شاید دوبرابر ظرفیت اجازه ورود به جشن را پیدا کرده بودن !!!! همین باعث شد که کیفیت برنامشون خیلی پایین بیاد .
در ابتدای ورود با یلدا مشغول بازی در قسمت بازی شدید
بعد عکس گرفتیم و ساعت تقریبا ۵ هم برنامه موزیک و دلقک و بابانوئل شروع شد . فکر کنم به شماها خوش گذشت و این یعنی ما به هدف مورد نظر که شاد کردن شماها بود نائل شدیم . همانطور که گفتم آرین و نیوشا و خانم حسینیان و تینا و خاله منیره هم بودن . شب تولد آرین بود آهنگ تولدت مبارک را هم برای آرین خوندن و کادوی آرین و نیوشا را هم دادم . من حالم خوب نبود به شدت سرم درد میکرد تو مراسم کم نگذاشتم بدون من حاضر نبودی بری وسط منم کل زمان موزیک اون وسط باهات شلنگ تخته انداختم . بالا پایین پریدم عمو زنجیر باف خوندم و.... رسیدیم خونه رو به موت بودم یه مسکن دیگه خوردم تو و یلدا پیش مامانی موندید و من رفتم خونمون دستمال بستم سرم و خوابیدم یهو یادم افتاد امروز میوت را نخوردی برگشتم بالا براتون میوه خیار و پرتقال و نارنگی پوست کندم که بخورید . به نظر مامانی و زندایی مسخره بود که تو اون حال به فکر میوه خوردنتون بودم . اما هر کاری کنم نمیتونم از حساسیتم در مورد تغذیت کم کنم . چند شبیه که تو خواب خیلی اذیتم میکنی . دو ساعت بعد از خوابیدنت بیدار میشی یه نیم ساعتی گریه میکنی و یک ساعتی هم خواب بریده بریده داری و دستشویی میری و آب میخواهی و .... یعنی من خواب ۵ ساعتم هم تبدیل میشه به خوابهای کوتاه که این حسابی اعصابم را به هم میریزه و واقعا نمیدونم چه گلی به سرم بگیرم که وقتی میخوابی انقدر بیدار نشی .
دلم میخواد تو پستام یک خطی از اثر کلاسهای خانم دادبه بنویسم . صادقانه بگم هیچی . یعنی از عمل خبری نیست تنها فرقش با قبل اینه که هر بار سرت داد میزنم یادم میفته که نباید داد میزدم حرفم را باید با آرامش تو گوشت کنم . در مورد استقلال دادن هم که کلا خیلی اهل استقلال خواستن نیستی اما این چند روز سفره پهن میکنم و همزمان با غذا خوردن خودمون غذا و سالادت را میزارم جلوت و میگم که بخوری گاهی میشینی و میخوری گاهی بعد از یک ساعت باز خودم مجبور میشم بشینم کنارت و با بازی و نخوری میخورم بالاخره به خوردت میدم .
[ دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ] [ 10:46 AM ] [ مامان عیسی ]
موضوع جلسه اول این بوده که باید پدر و مادر نوع نگاهشون را به فرزند تغییر بدهن و خودشون را مالک فرزند ندونند . خانم دادبه میگه این نوع نگاه مالکیتی سبب میشه که خیلی موانع برای فرزندمون ایجاد میکنیم و همچنین میگن کلا حس مالکیت آدمی را با مشگلات زیادی مواجه میکنه . میگفتن انسان فقط میتونه مالک ماده باشه و اون هم نه خیلی زیاد حتی تو بخش ماده باید اینو بدونه که یه موجود میکروسکوپی میتونه اونو ببره زیر خاک پس نباید خیلی غره بود . مالکیتی در کار نیست و فقط توهم است . گفتن تا نوع نگاهتون را تغییر ندین دونستن کلیدها تاثیری نداره . اول باید نگاهتون را تغییر بدهید تا بتونید از کلیدها هم استفاده کنید . و اما کلید ۱ : مرز شوخی و جدی را نگهدارید یعنی قاطعیت داشته باشید . برای داشتن قاطعیت باید هر چیزی را باور داشت . - اگر قاطع باشید گذرتون اصلا به کوچه داد و بیداد نمی افته . - دنیای بیرون ادامه دنیای درون ماست . سنگ خودتان را با خودتان وا بکنید تکلیف خودتان را با خودتان روشن کنید تردیدها را از خودتان دور کنید تا قاطعیت در گفتارتان مشخص باشد. - بیشترین تاثیر را پدر و مادر روی بچه دارن اما کسانی هم که بچه را نگهداری میکنند تاثیر گذارند و آنها نیز باید با شما همراهی کنند . بچه ها تا سن ۱۶ سالگی بعد تاثیر پذیرشون فعاله و بیشترین تاثیر را از محیط میگیرن و بعد از اون باید هر دو قطب تاثیر پذیر و تاثیر گذار هم توان باشند . - بچه ها به شکل شگفت انگیزی گیرندشون خوب کار میکنه .
کلید ۲ : هر چه توان فرزند افزون میگردد بار زیست و زندگانی را بر گرده خودش بگذار (مسئولیت پذیری) - ۲ سالگی سن شوع استقلاله کمال طلبی ، ناشکیبایی و کم صبری مانع از دادن استقلال به بچه ها می شود . - بچه ها مسئولیت را خودشان میخواهند با خودم خودم گفتن . وقتی میگویند خودم میخواهم انجام بدم باید بهشون اجازه بدید . - بچه ها استادن پیر رند ۸۰ ساله !!!! - بچه ها خداوند گذشت و مهربانی هستن . - جشن ها برای توجه و یادآوری هاست باید به جشن ها توجه کنید . جشن تولد را از بعد یک سال بزرگ تر شدن و توانمند تر شدن مورد توجه قرار دهید . تو تولد یکی از کارهایی که باید بررسی شود توانمند تر شدن و استعداد هایی است که تو این یک سال کسب کرده است .
ما تو این زمانی که داریم (عمرمان را میگم)باید چیزهای خوب تو کلمون بکنیم و اون را به دیگران هم انتقال دهیم . سخنانی از یک دختر بچه ۸ ساله
[ شنبه 10 دی ماه سال 1390 ] [ 10:51 AM ] [ مامان عیسی ]
امروز آخرین روز از سال میلادیه و ما به اتفاق یلدا و زندایی و مامانی و خانم حسینیان و آرین و نیوشا و تینا و خاله منیره قراره تو جشن کریسمس هپی هاوس شرکت کنیم . امیدوارم جشن خوبی باشه و بهمون خوش بگذره . خبر جدید دیگه اینه که با موسسه ای آشنا شدم به نام موسسه آوند . این موسسه در دوبخش کودکان و بزرگسالان برنامه داره . برای آشنایی بیشتر و این که بررسی کنم ببینم میتونم از این موسسه برای آموزشت استفاده کنم در کلاس چهل کلید رفتار با کودک ثبت نام کردم . جلسه اول را از دست دادم اما از پنجشنبه این هفته که جلسه دومش بود شرکت کردم . هزینه کلاس ها برام سنگینه و تازه این کلاس اولشه وقتی وارد میشی متوجه میشی که تو کلاسهای بیشتری باید شرکت کنی تو اردوهای ماهانه وووو که همه اینها جیب پر پول میخواد و من تا اونجایی که بتونم دریغ نمیکنم . بخاطر کلاس پنجشنبه هام از این هفته پنجشنبه ها میری پیش دانش . این هفته با دانش یه خونه تکونی داشتیم . وای که من هر چه از خصائص نیک این نامرد بگم کم گفتم . داشتم با خودم فکر میکردم این همه بی توجهی بخاطر پدر بودنشه که رسیدم به موسسه و وارد کلاس شدم و چشمم روشن شد به جمال آقایونی که تو کلاس نشسته بودن تا چگونه رفتار کردن با کودک را آموزش ببینن درسته که تعدادشون یک پنجم خانمها بود اما بودن و این برای من خیلی خوشایند بود . پنجشنبه شب حدود ساعت ۱۱ برگشتی خانه . تا موقع خواب به بازی و شام گذشت . دیروز هم بهمون حسابی خوش گذشت با آهنگ ملودی از خواب بیدارت کردم و تا ظهر هم کلی با هم خمیر بازی کردیم . برات خمیر گل چینی هم درست کردم و باهاش یه آدم برفی ساختیم . قبل از خواب هم بازی الان عیسی را میخورم داشتیم حسابی خنده نمودیم و و کتاب خواندیم تا خوابمون رفت . از موسسه برات کتاب نبات کوچولو را خریدم شعر و قصه است برات میخونمش خیلی خوشت آمده .
و خبر آخر این که تصمیم گرفته خلاصه جلسات چهل کلید را در پستهای جداگانه تو وبلاگت بنویسم . شاید دوستان بتونند ازش استفاده کنند . [ شنبه 10 دی ماه سال 1390 ] [ 09:25 AM ] [ مامان عیسی ]
|
||||||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||||||