|
مرد بزرگ من با تو بزرگ میشوم
| ||||||
|
داری روز به روز بزرگ و بزرگ تر میشی و با بزرگ شدن قطعا کار من سخت تر میشه . خیلی دنبال این هستم که حالا که از مهد گذاشتنت منصرف شدم برنامه هایی را در نظر بگیرم که آموزش هایی را ببینی . با چند تا مدرسه زبان صحبت کردم برنامه همشون هر روز از صبح تا ظهر بود که به نظرم برات خسته کننده است . سری به مجموعه فرهنگی ورزشی چمران زدم و کار مربی های ژیمانستیکش را با بچه ها دیدم . گفتن ما از ۴ سالگی پذیرش داریم اما دوست دارید بیاریدش ببینیم میتونه کار کنه یا نه .
کلاس آموزش ارف فرهنگسرای ملل ثبت نامت کردم . یک جلسه رفتی . مامانی زحمت بردنت را کشید . میگفت از همه بچه های کلاس کوچیکتر بودی . مربی گفته ممکنه که زود باشه یک ترم را بیاد ببینیم چطور میشه ؟ وقتی بلزت را بهت دادم و دیدیم مضراب ها را درست تو دستت گرفتی و به جایی ضربه زدی که باید می زدی برام کافی بود تا بدونم کلاس برات مفید بوده . کلاس زبانت را به درخواست دانش لغو کرده بودم چون آقا نمی تونست تو ترافیک بمونه . بعد یهو ۵ هفته تشریف نیاورد ببیندت . حتی یه اس ام اس هم نزد ببینه حالت چطوره !!!!! ۲ هفتش اس ام اس زد مریضم نمیام . بعد یه اس ام اس زد این هفته و هفته دیگه مسافرتم نمیام !!!! منم براش نوشتم : حالا که برنامه کاریت طوریه که ممکنه یک ماه نتونی بیایی بچت را ببینی پس نمیتونی به بهانه ترافیک مانع پیشرفتش باشی من مینوسمش کلاس زبان . خداییش خیلی علاقه نشون میدی تو این مدت بارها و بارها سراغ خاله سمانه را گرفتی ؟ و وقتی بعد از چند هفته رفتی سر کلاس پریدی تو بغل خاله سمانه و گفتی :دلم خیلی برات تنگ شده بود . سمانه جون هم آنچنان عاشقانه تو رو تو آغوشش می فشرد که فهمیدم این همه عشقت به خاله سمانه از کجا نشات گرفته چون تو خونه باهات کار کرده بودم و پیش زمینه قبلی هم داشتی برای زبان از کلاس عقب نموندی . خاله سمانه میگه : با این که از همه بچه های کلاس شیطون تره و خیلی بازیگوشی میکنه اما یادگیریش فوق العادست و زودتر از بچه های دیگه به سوالام جواب میده .
فعلا برنامه آموزشیت همین دو تا کلاسه اما دوست دارم شنا یا ژیمانستیک را هم به برنامت اضافه کنم . این ماه حسابی برات خرید کردم . چند تا اسباب بازی جدید و چند دست لباس .
این روزها انقدر حرف زدنت شیرینه که روزی چند بار له میشوی بابت گفتارت . دیشب حرف گوش ندادی بهت اخم کردم آمدی روبرون نشستی و میگی : مامان از دست عیسی ناحالت نباش ، عیسی را ببخش ، بخند خنده خوبه اخم نکن بابایی گفت : الهی قربونت برم منم نتونستم نخندم .حالا خنده های خودت دیدنی بود با صدای بلند و قههه میخندی و چشمات برق پیروزی داشت
[ دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:11 AM ] [ مامان عیسی ]
مادر ای پرواز نرم قاصدک مادر ای معنای عشق شاپرک ای تمام ناله هایت بی صدا مادر ای زیباترین شعر خدا روزت مبارک
هنوز هم در پی گذشت سالها تن خسته من گرمی نوازش تورا می خواهد. دوستت دارم مادر
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست
[ شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 09:30 AM ] [ مامان عیسی ]
عرض ادب و سلام خدمت دوستان خوبم ممنون که جویای احوالم بودین و اما گفتنی هایم : از اون وقتاست که باید گفت : چه بگویم که نا گفتنم بهتر است !!!! روزها به سختی گذشت اما شکر ، شکر چون گرچه طی کردن اوقات با یه درد دائمی سخته ، اما شکر که پایی دارم که وقتی میگذارمش زمین مفصل زانویش فریاد میزند طوری که فکر میکنم الانه که خورد بشه !!! اما خورد نمیشه و بار کل بدنم را تحمل میکنه و گاه طفلکی بار من را و بار طفلکم را یک جا !!! شکر که کمری دارم هر چند مدتی است که برایم ناز میکند و انگار حال و حوصله ندارد اما همچنان ستون فقرات و نخاعم را با خود حمل میکند و همچنان به من قدرت حرکت میدهد !! خدا را شکر که عیسایم رو به بهبود است گرچه این شبها را از دلهره تب بالایش نخوابیدم اما بود تا مادر از درد خود نالان و از تب فرزند نگران را با جمله های زیبایش آرام کند . عیسایم بود با درک بالا و قدردانی فراوان که در تب ۴۰ درجه بگوید : مامان من خیلی دوست دارما مامان قوبوت برم اگر پدر فرزندم هرگز نفهمید دلهره بیماری بچه را ، خدا را شکر پدر و مادرم یار و همراهم هستن در روزهای سخت زندگیم
شکر ، هزاران بار شکر بابت همه نعمت هایی که از آنها برخوردارم
شما که غریبه نیستید راستش خسته شدم ، نمیدونم چرا یهو همه چیز خراب شد ، داشت همه چیز خوب پیش می رفت بعد از سالها آرامشی را تجربه کرده بودم که سالها آرزویش را داشتم سلامتی که مدتها از آن محروم بودم روحیه شاد ، تمایل به سفر ، حرکت ، تلاش ، شادی و حالا طاقت این مدلی زندگی کردن را ندارم هر روز با تمام وجودم فریاد میزنم : هستی من سلامتی میخواهم بدن بی درد میخواهم من روزهای پر تلاش میخواهم زندگی آرام و بی دلهره میخواهم و میدانم به زودی به همه اینها خواهم رسید [ یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:43 AM ] [ مامان عیسی ]
نمیدونم چی بگم خوش بینانه ترین حرف اینه که از شدت خوشی زیاد کله پا شدم . یه کله پا واقعی ها قضیه از این قراره که یه روز صبح تو راه اداره دلمان بدجوری حوسه نان بربری کرد . با خودم گفتم رسیدم اداره آقای لار را میفرستم نان بخرد .رسید اداره یادم آمد آقای لار مرخصیه . دلم هم بدجوری نان تازه می خواست گفتم : اشکال نداره عزیزم خودم میرم برات نان تازه میخرم . خوشحال خندان از امتیازی که به خودم داده بودم راه افتادم و با خودم زمزمه میکردم : همه چی آرومه من چقدر خوش بختم که یهو دیدم تعادل ندارم بعد هم درد عجیبی تو زانوم پیچید طوری که انگار مردم و زنده شدم . وقتی به خودم آمدم دیدم پام رفته رو یه ورقه حلبی و سر خوردم پای چپم از زانو خم شده و کاسه زانوم خورده بود روی یه دونه از اون پیچ هایی که چراغ های خیابان را به زمین وصل کرده !!! تا ۱۰ دقیقه ای نمی تونستم حرکت کنم و بعد هم پای چپم سِر شد . رفتم دکتر گفت : کمرت آسیب دیده !!!!! استراحت مطلق تا دوم اردیبهشت بعد هم میری ام آری آی ببینیم چی شده . امروز هم در واقع بی اجازه آمدم اداره . دلم خیلی تنگ شده بود برای بیرون خونه برای درختا برای فضای باز حتی برای ترافیک !!!! خدا را شکر در حال حاضر بهترم مخصوصا از لحاظ روحی و اما از عیسی جیگرم براش کباب بود اساسی چرا ؟ من مریض مامانی مریض بابایی سفر از باباش بی خبر !!! هوا هم که بارانی و تگرگی و سرد در نتیجه عیسی طفلکی در خانه زندانی دستاورد این اتفاق برای عیسی این بود که تا حدودی مستقل تر شد . چون بغل کردن برای من ممنوع بود خودش میره دستشویی و من فقط زحمت شستنش را میکشم . چند روزی شدید عاشق آب پرتقال بود و از صبح که چشمش را باز میکرد میگفت آب پرتقال تا شب !! ما هم یک کیسه چند کیولی پرتقال آب گیری گرفتیم و طی سه چهار روز کلش را نوش جان کرد این رکوردیه که فکر کنم از یاد نبرم . البته از دیروز رغبتش کم شده بود . گفتمان هم که نگو و نپرس فقط باید درسته بخورمش میگه : من خیلی الهیماااااااااا!!! وقتی یه حرف خوشگل میزنه یا وقتی منومیبوسیمه بعدش میگه : الااااااااااااااهیییییییییی - مامان منم تو خیلی عشقمیااااااااااااااااااااااا [ شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 09:30 AM ] [ مامان عیسی ]
کلید ۲۱ : تنها رودربایستی دوستی میان فرزند و توست که مرزبان شان و پاسدار و نگهدار فرزند تو از گمراهی ها میشود . - بچه نباید بخاطر ترس از تو خطا نکند چون ترس به زودی تمام میشود . - بنا باید بر دوستی استوار باشد که او در رودربایستی دوستی خطا نکند . این دوستی آنقدر باشد که کاری نکند این دوستی خدشه دار شود . - شرم گوهر پاسدار عشق است . - رفیق آن است که زمانش را ، فکرش را ، انرژیش را و دیگر هزینه هایش را برای رفیقش بگذارد . همیشه پات باشه و انقدر پات باشه که تو شرمندش باشی . و توی اون شرمندگی رفاقت آسه بری آسه بیایی . - در رابطه با همسر هم این گونه است شما باید رفیق باشید . - هر چی بیشتر رفیق باشید بیشتر رعایت میکند . - این کلید تا همیشه خدا و تا هر سنی کار میکند و در هر سنی و هر سایزی این مسئله را رعایت میکند - من به بچه هایم میگویم : بچه ها هر لحظه ای ممکنه که من دیگه نباشم چه باشم چه نباشم بدانید اگر این کارها را انجام دهید من آرامم و اگر بهمان کارها را انجام دهید من نا آرامم . - وقتی بچه آن دوستی و رفاقت را دیده باشد و ببیند همه جا پاش هستیم بعد همه جا به خواسته هایمان اهمیت می دهد حتی روزی که نباشیم . - با دوستی او شرمنده مرامت میشود . وقتی با جون دل رفاقت ها را ببیند رفاقت میکند . - این رودربایستی عجیب پرده محافظی است ، این را همیشه رعایت کنید . - پرده رودربایستی تنظیم میکند همه چیز را همیشه مراقب باشید که پاره نشود چون اگر پاره شود میشود پرده پاره شده دوخته !!!!! - این ایجاد رودربایستی در نوع بودن من است . - خط قرمز بچه ها را رعایت کنید تا خط قرمزتان را رعایت کند . کلید ۲۲ : زمان فرزند را پیوسته پر نگهدار نزار آتل و باتل بودن را یاد بگیره نزار بیکارگی و بیهوده بودن را یاد بگیره . - زمان خرجی سفر خاک است و این خرجی کاملا مشخص و محدود است . - شما یه خرجی مشخصی داری مهمه این خرجی را در جهت تعالی استفاده کنی یا جیبت سوراخ باشه و از جیبت در بره . اگر این خرجی را گم کنی این تو هستی که آن را گم کردی این بخشش صورت گرفته است و تو آن را از دست دادی . - زمان تمام هستی انسان است ته بخششی که صورت گرفته . - این نفس ها تا قیامت که نیست . - این دمهای ما روح الهی است که دمیده میشود .
دم غنیمت دان که عالم یک دم است آن که با دم ، همدم است او آدم است
- دم ها را باید بقاپیم رو هوا و وقتی که حضور داشته باشی از ۲۴ ساعت میتونی به اندازه ۴۸ ساعت استفاده کنی .
- خاصیت حضور و استفاده درست از دم این است که بهتر میتوانی از وقتت استفاده کنی . - هر چی از زمانت بهتر استفاده کنی شادتر هستی . - وقتی از زمان درست و خوب استفاده کنی بهت تند میگذره اما پر محتوا میگذره . - کاری کن زمان را مقدس بداند و بداند که باید دم هامون را باید غنیمت بدانیم - لازم نیست از این کلاس به اون کلاس بکنیمشون فضاسازی را انجام دهیم .
نکته ها : یه مدت در طبیعت زندگی کن ببین توانایی هایت چقدر تغییر میکند . - ما اگر بخواهیم فضا سازی مناسب را برای فرزند انجام دهیم در هر سه بعد افکار ، احساسات و جسم باید در طبیعت باشیم - مادر طبیعت یک هستی بخش بی چشم داشت است - دین هستی ننرپروری ، متوقع و گستاخ ساختن نیست . - بالاغیرتا ننرپروری نکنید خیانت است . مرد یا زن بار بیاورید . انسان بار بیاورید . نفس پرور بار نیاورید .خودتان بیچاره می شوید . - نفس چرانی باعث میشود که خودمان بدبخت شویم و نمونه این بدبختی این است که به حرفمان گوش نمیکنند . - چه مفرح کننده ای قوی تر از طبیعت . - کلیدها ابتدا باید در خودمان اجرا شود و نوع بودنمان بر اساس کلیدها باشد تا بچه بر اسا آن زندگی کند - لطف میکنند آن پدر و مادری که آنی خواسته های فرزند را بر آورده نمی کنند . چون آرزو و خواست هر پدر و مادری است که دنیا را چکیده کند و به فرزندش دهد و کسی که این کار را نمیکند و پا روی دلش میگذارد تواناتر است . - مرد میدان زندگی باید بار بیاوریم زندگی میدان نبرد است و بچه ها را باید مرد میدان این نبرد بار آورد . - پذیرش در بچه ها شاهکار است مخصوصا وقتی پذیرش قانون درسته است . - یا بچه دار نشویم یا اگر بچه دار شدیم یک برنامه ۵ ساله را باز کنیم که تو این ۵ سال فقط با بچه باشیم - اگر مجبور بودید کار کنید بچه را پیش مادربزرگ بزارید و یک کمک کار برای مادر بزرگ بگیرید - بچه مهد برود که اجتماعی شود ؟ انسان موجودی است فطرتا اجتماعی نمیخواهد با مهد رفتن او را اجتماعی کنید . - بچه از سه سالگی به بعد میتواند کلاس های یک ساعته برود به شرطی که هم از مربی مطمئن باشید و هم از نوع آموزش . و بهتر است اول از کلاس های بازی مادر و کودک شروع کنید . - بچه را نزار مهد کودک که اجتماعی بشه اجازه بده در فضای فامیلی اجتماعی بشه . - مادربزرگ عمل کردش با مادر متفاوت است مادربزرگ نرم تر است و اشکالی هم ندارد . مادربزرگ ها عشق مادربزرگیشون را تقدیم کنند اما بچه را لوس و بی ادب نکنند ، خود بزرگ بین نکنند . - تمام بی ارزش هایی را که ارزش است برای خودم بی ارزش کنم و برای بچه هم بی ارزش کنم . مثال : نوع گوشی موبایل ، مدل ماشین ، مارک لباس ووو - موضوع این نیست که ماشینی سوار بشیم که جا به جا بزارتمون موضوع این است که مدل ماشین به ما شخصیت ندهد برامون ملاک و معیار نباشد . - اگر قرار باشد گوشی موبایل ، مارک ساعت ، مارک توالت فرنگی به آدمی هویت بدهد بهتر است آن آدم برود رو به قبله بخوابد . - یک وسیله ای می خواهی بخری خوبش را بخر که هر روز یکی دیگه نخری . - بخصوص بچه پسر ها فیزیکی تر ، جسمی تر و مادی تر هستن پس احتما مادی تر شدنشون بیشتر است . - هفته ها و ماه های اول بعد از زایمان برای مادر خیلی مهم است تغییرات شدید هورمونی که اتفاق می افتد به اندازه کافی دلیل بر حال خرابی است بنابر این همسران باید خیلی مراقب مادر باشند - شوخی نیست مادر باید از شیره جانش به فرزند بدهد تا گرم گرم فرزند را بزرگ کند . پس از لحاظ احساسی کمک کنیم به این مادر !!! کلید ۲۳ : بوسه به هنگام اکسیر است و بی هنگام زهر است . - بوسه به هنگام یعنی آن وقتی که خودش بوسه میخواد . - یه وقتایی بوسه خواستن برای شکستن قاطعیته آن موقع نه !! - نوازش هیل کردن بچه است اما انقدر از حد می گذرانیم که می گوید : نه !!!!!!!!!!!!!!! - آگاهی الهی الان در بچه ها قوی تر است شما دنباله رو آنها باشید . - بدون اینکه به او بگوئیم بچه به حرف های ما فکر میکند . کلید ۲۴ : جور و ناجوری ها و ساز و ناسازی های زیست و زندگانی را به فرزند شناسایی ده . - گاهی لازمه عینه کار خودش باهاش انجام بشه . یعنی : اگر خدای نکرده آنچه ا که انتقال می دهید اتفاق نمی افتد مثلا صداش میزنید جواب نمیدهد وقتی صدایتان کرد جواب ندهید و بعد بگوئید از خودت یاد گرفتم .
[ یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391 ] [ 3:05 PM ] [ مامان عیسی ]
سلام بر همه دوستان عزیز امیدوارم همگی سال جدید را به خوبی آغاز کرده باشید و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه . تعطیلات امسال ما هم کاملا متفاوت برگذار شد و جای دوستان خالی بسیار خوش گذشت .
و اینک گزارشی تصویری و نوشتاری از تعطیلات :
از قبل از سال تحویل میدونستی که عیدیت قطار توماس است و برای دیدنش لحظه شماری میکردی و این انگیزه خوبی بود که بر خلاف روزهای دیگر لحظه سال تحویل(۸:۴۴) از خواب بیدار بشی .
روز اول : ناهار منزل مادر بودیم و جمع عموها و بچه هایشان جمع شام مهمان مامانجان بودیم و آنجا هم جمع ما و خانواده خاله نصرت و بچه هایشان و خانواده دایی محمد جمع بود . و البته حضور آوا کوچولو برای تو که از صبح برای دیدنش لحظه شماری میکردی و دوست داشتی که ببینیش خیلی عالی بود . طبق برنامه پنجشنبه عصر راهی طرق شدیم و شب رسیدیم . خانواده عمو علی منتظرمان بودند . شب اول خیلی اذیت کردی تا صبح چند بار از خواب بیدار شدی و گریه کردی و گفتی جام راحت نیست !!!!! ولی روزهای بعد راحت تر بودی .
بیشترین تفریحمان ایستادن کنار بند و سنگ انداختن داخل آب بود .
یک روز هم به گاوداری شوهر عمه ام سری زدیم که خیلی به مذاقت خوش نیامد و بخاطر بوی بدی که می آمد همش عق میزدی . البته عکس بالا مربوط به قسمتی است که گوسفندان نگهداری میشوند . خیلی با مزه بودن همشون جمع شده بودن جلوی در تا ما را ببینند !!!
اینجا هم جائیست که بهش قنات می گوئیم . کلا شما جائی شادی که آب باشد و سنگ و ما باید برایتان دنبال طبیعت های از این دست بگردیم . اینجا را خودم هم خیلی دوست داشتم آرامش خاصی داشت .
اینجا هم با بابایی اسب الکی سوارید !!!
در این عکس دور نمایی از قلعه ۳۰۰۰ ساله طرق پیداست .
و این هم چناری در طرق که درست نمیدانم چند هزار سال سن دارد .
یک روز هم به گشتن در کوچه باغ ها گذراندیم و میخواستیم به محلی برویم که به آن گوری می گویند اما چون یک پیاده روی طولانی در کویر داشتیم و برایت جذاب نبود کم آوردی و با گریه زاری از نیمه راه برگشتیم .
روز یکشنبه ۶ فروردین رفتیم اصفهان . من قبلا چند باری رفته بودم اصفهان اما این اصفهان چیز دیگری بود . خیلی خوش گذشت . برنامه اصفهان اول رفتن به باغ پرندگان بود که چند وقته پیش بهت قول داده بودم .
بعد از باغ پرندگان ما بریونی خوردیم و تو تماشا کردی . درخواست شما پیتزا بود اما چون ما ساعت ۴ بعد از ظهر ناهار خوردیم پیتزا فروشی ها تعطیل بود . برنامه بعدی ۳۳ پل بود .
بعد از ۳۳ پل ساعت ۶ بالاخره یه جا پیدا کردیم و برای شما پیتزا خریدیم . بعدش هم رفتیم منزل دایی جلیل در اصفهان . شب هم برگشتیم طرق و روز دوشنبه راهی تهران شدیم .
روز سه شنبه ۲ تایی با هم رفتیم پارک قیطریه هوا خیلی عالی بود و خیلی خوش گذشت .
عاشق این عکستم . روز ۱۳ بدر مریض بودی بردیمت دکتر و بعد آمدیم میدان چیذر داروهات را بگیرم به بابایی گفته بودی بریم اینجا (امام زاده ) بابا میبردت تو حیاط به خیال این که میخواهی اونجا بگردی ولی میگی بریم زیارت !!! بعدش هم مهر بر میداری و میگی نماز بخونم !!! وقتی کار من تمام شد به من گفتی : اجازه میدی بریم پارک !!! گفتم : حالت خوب نیست . خیلی اصرار کردی بردیمت بوستان امام علی و به مامانی هم زنگ زدیم بساط آش رشته را آما ده کرد و بابایی رفت دنبالش و آوردش پارک و چند ساعتی ماندیم و برگشتیم .
دیشب هم تولد آوا بود دختر ناز فامیل که خدا حفظش کنه پسر ما هم که مترصد فرصتی بود تا انگشت تو کیک کنه و البته این تنها کاری بود که نکرد تمام لحظه حواسش به من بود که ببینه حواسم پرت میشه که خوب من حواسم جمع جمع بود و تا آخرین لحظه نتونست این کار را بکنه البته وقتی برات کیک کشیدم اجازه دادم تا دلت میخواد انگشت تو کیک کنی
[ شنبه 19 فروردین ماه سال 1391 ] [ 2:14 PM ] [ مامان عیسی ]
سلام بر دوستان و خوانندگان عزیز گاه نوشت هایم
تا پایان سال ۹۰ چیزی باقی نمونده ُ به چشم بر هم زدنی گذشت و برای ما خیلی خوب گذشت سالی بود سرشاز از تحولات متفاوت از محل اسکان گرفته تا تلاش برای تغییر در دیدگاه و رفتار امید دارم سال آینده را با قدم های محکم تری در جهت نهادینه شدن آنچه که آموخته ام شروع کنم . و برای شما باز هم میگویم الهی که سال جدید سال خوشی باشه برات الهی امسال برسی به همه آرزوهات
فروردین ۸۸
فروردین ۸۹
فروردین ۹۰ تا فروردین ۹۱ و شروعی دیگر و روزهای خوش دیگر همتون را به خداوند مهربان میسپارم [ شنبه 27 اسفند ماه سال 1390 ] [ 3:43 PM ] [ مامان عیسی ]
کلید ۱۹: زنهار زنهار کودکان دیگر را به رخ فرزند مکش زیرا این کار از دیدگاه فرزند نشان داوری تو در سرشکستگی اوست . * مقایسه بی برو برگرد حسادت و حسرت می آورد و بعد به دنبال خودش غم ، اندوه ، خشم ، کین جویی و صدمه زدن دارد . - چگونه در حال تغییر را با در حال تغییر میتوان مقایسه کرد . - مقایسه از بی خردی است - مقایسه فقط در مورد خودم با خودم میتواند اتفاق بیفتد یعنی من امروزم را نسبت به گذشته مقایسه میکنم . - تو حتی نسبت به مادر یا پدرت میتونی یه مدل دیگه ای باشی . - بیائیم کاری کنیم که در مقاطع مختلف زندگیش هدف گذاری کند . - چرا بچتون تا ۱۸ سالگی ندونه که میخواد چیکاره بشه و تازه ۱۸ سالگی سردرگم باشد که میخواهد چه کند ؟ - یک هدف کلی را برای فرزند زندگی کنید تا او یاد بگیرد و آن این که من در جایی که هستم چگونه میتوانم خدمت گذار خوبی باشم . شعار ندهیم قشنگ زندگی کنیم تا او ببیند . در اینصورت احتمال درست انتخاب کردن او بالا میرود .
- چرا انگیزه حرکت عشق به کار نباشد و رقابت باشد . - از حال خودمان بفهمیم (در موضوع مقایسه و رقابت چه حسی داشتیم) و او را درگیر این احوالات نکنیم. - حتی اگر روزی خودش در این وادی قرار گرفت و آمد گفت فلانی ، فلان کار را کرد بگو فلانی ، فلانی است و تو ، تویی .
کلید ۲۰: زنهار زنهار فرزند را از دامان مادر طبیعت دور مساز و از آغوش این مادر مگیر ، زیرا آغوش و دامان مادر گیتی سرچشمه زیست و زندگانی به هنجار فرزند است . - طبیعت منظور خاک ، آب ۷ هوا و فروغ است و همچنین روئیدنیها و جانورانی که وجود دارند چه در آبها و چه در خشکیها .
- همه هستی انسان در گرو آب ، خاک ، هوا و فروغ است . - ما با طبیعت قهریم ، قهری که صدمه میزنیم نه این که بی آزار باشیم و آنچه داستان بیماریهای ذهنیمان است بخاطر همین قهر است .
- دین هستی توانایی است . نیرویی که هست میشود .
- طبیعت داستانش تو میتوانی است و تو داستانت و داستان ذهنت این است که نمیتوانی .
پرسش و پاسخ ها : - در مورد کارهای غیر دلخواهتان همیشه این یادآوری را داشته باشید که پولی که به دست میآوری را دوست داری و با اون پول چیزهایی که دوست دارم را میخرم. - پسرها نوع ابراز علاقشون با دخترها متفاوت است . مثلا پسرها وقتی یک نفر را دوست داشته باشن بهش سیخ میزنند چه فیزیکی چه کلامی . و وقتی این سیخ را میزنند یعنی تو ، تو بازی من هستی ، تو رو دوست دارم . اما دختر این را سیخ میبیند و جیغ میکشد . - اجازه ندهید شوخی بچه ها با هم از یه حدی فراتر رود . چون احتمال جدی شدن موضوع پیش می آید مثلا اگر بچه ها کشتی میگیرن اجازه ندهید حالت مسابقه به خودش بگیرد . - در استفاده از کامپیوتر و شبکه های تلویزیونی زمانبندی کنید و شما به بچه ها برنامه دهید که چه کسی چه زمانی میتواند از برنامه یا بازی دلخواهش استفاده کند . * پسرها بعد از بلوغ حسشان نسبت به جنس مونث درون خدا (مادر و خواهر) تغییر میکند و دیگر نباید رفتار گذشته را با آنها داشت . اونی که خیلی مادر یا خواهر را دوست دارد حرمتی نگه میدارد و چیزی نمیگوید . - پسرها از مقطع راهنمایی به بعد دوست ندارن مادر یا خواهرشون تو مدرسه توسط بچه های دیگر رویت شود بنابراین زنگ تفریح به مدرسشان سر نزنید .
بچمان اگر حرف بد شنید چه کند ؟ هر کسی بر اساس سطحش و اندیشه اش کلام دارد ، بنابراین تو بر اساس کلام او بدان که اندیشه اش چگونه است و تو در شاُنت نیست که با او هم کلام شوی .
- بچه در هر سنی و از هر جنس خورد زمین خودش باید بلند شود امروز شما هستید فردا کی هست بلندش کند . - آدم تمام زندگی میخورد زمین و باید بلند شود . - فرزند را آنگونه بپروران که وقتی تو نباشی بداند چند مرده حلاج است . - اگر تربیت را بزاریم صرفا بر اساس احساس غلط عمل کردیم و اگر هم فقط بزاریم بر اساس منطق اشتباه کردیم . باید هر دو را کنار هم داشته باشیم اما چون الان بیشتر بر اساس احساس عمل میشود بهتر است منطق را بیشتر قوی کنیم . - بچه در سن ۸-۹ سالگی دیگر خودش باید انتخاب داشته باشد اما اگر به نظرتان انتخابش اشتباه بود باید بررسی شود دلیل این انتخاب اشتباه چی میتونه باشه ؟؟؟ * دادن حق انتخاب به هر انسانی در هر سنی درست است .
- حق انتخاب از همون اول اول اول باید برای بچه باشد . - بازی های کامپیوتری خیلی برای بچه ها اشکال دارد . بازی دستگرمی زندگی بزرگسالی است . غالب بازیهای کامپیوتری چیست ؟ بکش بکش !!! آیا این کشتنها قرار است دستگرمی زندگی بزرگسالی او باشد . - هوشیار بودن را برای بچه خیلی به کار ببرید . (یادتونه بچه بودیم یه برنامه تلویزیونی بود که موسیقی متنش بود : هوشیارم ، بیدارم از تنبلی بیزارم . این هم یکی از شعرهایی که باهاش میشه فضا سازی کرد برای بچه . این روزا با عیسی خیلی این شعر را میخونیم) * کارهای پدر و مادر برای بچه چه دعا و چه کارهای دیگری که برای بچه میکند خیلی اثر دارد .
در مورد کارها و گذشت هایی که باید برای بچه بکنیم : مگر چند سال قرار است برای او بایستیم و چه چیزی از این مهم تر است . چه چیزی مهم تر است از آرامش او ، امنیت او و شادمانی او ؟؟؟؟؟ طفلکی پناه گاهی ندارد شما پناه او هستید .
[ چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 ] [ 1:52 PM ] [ مامان عیسی ]
یکشنبه غروب جلوی تلویزیون نشسته بودی و بستنی میخوردی . منو و مامانی هم پشت سرت روی صندلی های دور میز غذا خوری بودیم و چایی میخوردیم . (جدیدا آدمایی که تو تلویزیون میبینی را با اطرافیانت شبیه سازی میکنی مثلا میگی : این بابایی منه یا .... بابایی هم دو روزی نیست و مدام سراغش را میگیری . ) خلاصه یهو مجری برنامه براعم را نشون دادی و گفتی بابا دانش منه !!! بابا دانش منه ها !!!! مامانی زیر گوشم زمزمه کرد : چقدر ازش متنفرم چجوری دلش برای این بچه تنگ نمیشه ؟؟؟ (یک ماهی هست که خیلی برنامه آخر هفته را پیگیری نمیکنه . هفته پیش هم نیامد ) و من آرام گفتم : هیچ وقت از هیچ کس متنفر نباش (مامانی کلا انسان بزرگ منشیه ولی تو دنیا از دو نفر با تمام وجودش بیزاره یکی دانشه که اونم بخاطر اینکه فکر میکنه مسبب بدبختی منه و نفر دوم هم کسیه که مامانش را اذیت کرده !!!! ). چند لحظه بعد ...... گفتی : من بابا دانشمو خیلی دوست دارمااااااااااا !!!!!! صدای حِق حِق گریه مامانی در فضای خونه پیچید در حالیکه اشکهای من آرام روی گونه هایم می غلتید . حس آن لحظه ام قابل وصف نیست !!! تمام لحظاتی را که تا الان با تو گذراندم از دوران جنینی تا به امروز بزرگترین آرزویم این بوده و هست که عاشق مردم باشی و به گونه ای زندگی کنی که همه عاشقت باشند و تا الان وقتی این عشق درونی رانسبت به همه کس و همه چیز در وجودت میبینم همه سلول هایم شادمان میشوند . و حالا تو میگویی : بابا دانشم را دوست دارم . و من میگویم : بابا دانش باباته و باید دوستش بداری مثل همه آدمهای دیگر که باید دوستشان بداری . بابا دانش باباته حتی اگر سهم خیلی کم رنگی در پدری کردن برایت داشته باشد . بابا دانش باباته کاش من پدر لایق تری برایت انتخاب میکردم .
دوشنبه صبح حاضر شدم از خانه بیام بیرون که صدای جیغ و شیونت بلند شد و تا پایین میومد . حست پاهام را به زمین میخکوب کرده بود برگشتم بالا چند دقیقه ای پشت در ماندم ساکت نشدی خیلی بی تابی میکردی . آمدم تو خونه . گرفتمت تو بغلم . باهات صحبت کردم . گفتم یک کمی پیشت میومنم خوابت برد میرم اداره . گفتی : نرو ببین هوا سرده طوفانه باد میاد مریض میشی ها . آقاهه صوت زده گفته اداره تعطیله !!! (البته من نمیدونم این آقاهه که صوت میزنه و اداره من را تعطیل میکنه چیکارست که تا این حد اختیارات داره ) به هر حال تشخیص ما بر این قرار گرفت که امروز شرایط روحی شما جهت گذراندن اوقات بدون ما مساعد نیست . لباس از تن به در آورده و کنارتان خوابیدم . هر بار که با ترس از خواب می پریدی و نگران بودی ترکت کرده باشم . زیر گوشت میگفتم : من که گفتم پیشت میمونم . اما تا شب مدام برات تکرار کردم همیشه از این خبرا نیست و من باید برم اداره .
[ سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390 ] [ 09:19 AM ] [ مامان عیسی ]
سه شنبه گفته بودم که حالم خوب نیست چند روز بود سر درد داشتم رفتم دکتر و برای چهارشنبه استراحت گرفتم . سه شنبه مطلع شدم آوند جمعه تور آبعلی داره تو راه پولش را واریز کردیم . عصر سه شنبه کلی در حمام آب بازی کردی و بعدش هم شستمت آمدی بیرون مامانی شامت را آورد تا من از حمام آمدم بیرون شامت را خوردی .
چهارشنبه به اتفاق بابایی و مامانی رفتیم تجریش . آخه چند باری که تو برف و بارون بوتت را پوشیدی دیدم جورابت خیسه خیسه. کف بوتت را گذاشتم تو آب دیدم از کفش آب میکشه تو کل بوت حتی ساق هایش هو آب کشیده بود !!! خیلی برام عجیبه مثلا بوت نایک اصله و واقعا هم اصله چون از فرانسه برام آوردن اما خوب در هر صورت فقط برای خشکی قابل استفادست . کلی گشتیم تا یه بوت مخصوص کوه برات پیدا کردم . زیروتن هم رفتیم برات یه بلوز و شلوار و شورت و زیرپوش خریدم برای وقت سال تحویل همه لباسات نو باشه . اوضاع خریدم هم که افتضاحه واقعا نمیدونم مردم چجوری زندگی میکنند !!!! بنده خداها اونایی که ندارن خدا بهشون کمک کنه . بعد هم رفتیم بوف پیتزا خوردیم و برگشتمی خونه به زاجراتی خوابوندمت و راهی کلاس شدم البته با یک ساعت تاخیر به کلاس رسیدم . پنجشنبه هم ساعت حدود ۱۰ به اتفاق زندایی و یلدا راهی آوند شدیم . حالا بماند آنجا که رسیدیم در بدو ورود از برخورد خانم رضایی خیلی متاسف شدم . و بعد از این که فرستادمتون بالا این موضوع را با خودشون هم مطرح کردم که البته بی حاصل بود و قرار شد با خانم پشوتنی صحبت کنم . بعد از کلاس با زندایی و یلدا رفتید خونه من هم بعد از کلاس آمدم و ساعت ۲.۵ رسیدم خونه . بردمت بالا ناهار خوردیم و خوابیدم . زندایی یلدا را آورد بالا رفت خرید شب تولد دایی احسان بود . دایی دیر آمد و ما تا ساعت ۱ در گیر بودیم . بعد هم خوابیدیم و باید صبح زود بیدار میشدیم برای رفتن به آوند . من ساعت ۸ تا ۸.۵ وقت فشار درمانی داشتم و قرار بود ساعت ۸.۵ با تور آوند بریم آبعلی . خلاصه صبح از ساعت ۵ بیدار شدم و سایل را تو کوله هامون گذاشتم و ناهار آماده کردم با هزار زاجرات و کلی مراسم گریه زاری آمادت کردم و بابایی هم ما را تا آوند برد . رسیدیم آوند اس ام اس آمد که متاستفانه برنامه کنسل شده من را میگی کارت میزدن خونم در نمی آمد واقعا باید به مسئولین آوند آفرین گفت بابت این برنامه ریزی دقیق !!!!! نوبت فشار درمانیم شد و خوب تو ّم بودی هر چی خانم ملکی گفت که شما پایین بمون و نباید تو اتاق باشی گوش نکردی که نکردی . خانم ملکی تسلیم شد اون کارش را شروع کرد و تو رفتی گوشه اتاق نشستی سرت را انداختی پایین و خودت را با پرزای موکت سرگرم کردی سرت را بالا نمیگرفتی حتی یه نیم نگاهی به من بندازی جاهایی که احساس میکردی اذیت میشم از اتاق میرفتی بیرون و دوباره بر میگشتی !!!!! خانم ملکی هم مبهوت این همه نجابت و صبوریت شده بود کلی هم راجع بهت نظر داد و گفت که بچه خیلی خوبی داری . حس ششمش فوق العادست و دیگه اینکه در آینده مرد موفقی خواهد شد . دیگر بماند که فشار دادن ها به پام که رسید با هر فشاری چند بار مردم و زنده شدم . بعد از فشار درمانی در حالیکه داغان و نالان بودم آژانس گرفتم و رفتیم دربند . سوار تلکسی شدیم و رفتیم بالای کوه از آنجا هم نیم ساعتی تو کوه راه رفتیم و بعد ایستادی گفتی : این طرف کجا میره ؟ گفتم : میریم تو کوه یه جا پیدا میکنیم میشینیم ساندویچ هامون را میخوریم و بعد برمیگردیم . گفتی : اون طرف کجا میره ؟ گفتم : برمیگردیم ایستگاه تلکسی و میریم پایین و بعدش میریم خونه . گفتی : از این طرف بریم . گفتم :میریم خونه ها . گفتی : بریم خونه !!!!!
من هر دوبار که سوار تلکسی شده بودیم کلی ترسیده بودم و اون بالا مدام در حال قربانی کردن ترسم بودم ولی تو حسابی کیف میکردی و صدای قهقهت میپیچید تو فضا . برگشتنی هم با همه سلام و علیک میکردی و دست تکون میدادی . رسیدیم خونه ساعت ۱۲ بود ساعت حدود ۱ خوابیدی تا ساعت ۴ . من بدن درد داشتم و خیلی کیفم کوک نبود اما برای سعید عمو حادثه ای رخ داده بود و باید میرفتیم عیادتش ساعت ۶ از خونه رفتیم بیرون و ۱۱ برگشتیم . تو راه خوابت برد رسیدیم خونه دوست داشتی بیدار بمونی اما من با کلی قر خوابوندمت . شنبه هم تمام سلول هام درد میکرد یک درد عجیب و غریب یعنی از قفسه سینه ، دنده مهره های کمر تمام متعلقات شکم دست و پا و خلاصه هر جا که فکرش را بکنی درد میکرد . یه دگزا زدم کمی اروم شدم . عصر هم به اتفاق بابایی و رفتیم فروشگاه بنتون خرید و ساعت ۹ برگشتیم . شام خوردیم و کارهامون را کردیم و رفتیم خوابیدیم . کتاب حسنی را دادی گفتی: بخون . خوندم بعدش برات کتاب شکر گذاری را خوندم . گفتی : حسنی بزار فقط یک بار . حسنی را گذاشتم . حسنی داشت تموم میشد گفتی : میخوام شاهنامه گوش کنم . از این حرفت کلی حیریت کردم . چند وقتیه که چند تا فایل های شاهنامه را ریختم رو گوشی و گاهی برات میزارم فکر نمیکردم خوشت آمده باشه . در حال گوش دادن به شاهنامه خوابت برد . منم مشغول قسم دادن به اندام درونی و بیرونی بودم تا درد از تن به در شود و فردا بتونم بیام اداره . شکر خدا امروز بهترم و تونستم سر کار حاضر بشم [ یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390 ] [ 2:32 PM ] [ مامان عیسی ]
|
||||||
| [ طراح قالب : ماه موزیک ] [ Weblog Themes By : Mah Music ] | ||||||